X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1391
فرهنگ پرگویی

حدود 2 ماه پیش مراسم شیرینی خوری و عقدکنان برای یکی از 4-5 تا پسر صاحبخانه ما برگزار شد. و اندک زمانی بعدش پدرشان یعنی صاحبخانه اصلی ما یک روز آمد بالا و با کلی تعارف و تمجید از ما، که تا حالا مستأجری به این خوبی نداشتیم و اصلاً دلمان هم نمیاد که بگوییم ولی... اعلام کرد که بعد از 4 سال مستأجری، ما باید آپارتمان را تخلیه کنیم چراکه خانواده عروسشان هر روز به آنها فشار می­آورد که یالا زودتر قال قضیه را بکنید و دختر را ببرید خانه شوهرش.

من البته چون از قبل شایعاتی در این زمینه از زبان خانم شنیده بودم زیاد شوکه نشدم ولی طبیعتاً از قطعی شدن وقوع ضایعه دردناک اسباب کشی حالم گرفته شد و ناله­ای از سر بیچارگی سردادم. ولی با خودم فکر کردم خوشبختانه قرارداد ما تا پایان شهریور است و ما فرصت کافی برای پیدا کردن خانه جدید داریم.

تقریباً همان روز پسر بزرگ خانواده هم مرا در پارکینگ دید و ایشان هم به نوبه خود موضوع تخلیه خانه­شان را به ما ابلاغ نمودند. یک هفته بعد موقعی که من سر کار بودم، دوباره زن صاحبخانه به بهانه­ای آمده بود خانه ما تا سر و گوشی آب بده و ببیند وضعیت چطور است و دوباره موضوع تخلیه خانه را گوش­زد کرده بود!

خوب توی این مدت من هفته­ای 2-3 بار به بنگاه­ها سر زده­ام. شماره تلفن نیمی از بنگاه­های شهر را جمع کرده­ام تا از اوایل شهریور به صورت جدی دنبال خانه بگردم. به یمن سیاستهای اقتصادی آقای کارشناس ارشد! اجاره حداقل 50% بالا رفته! و دیگر نمی شود از اجاره­های سال گذشته حرفی به میان آورد که آدم را از بنگاه می­اندازند بیرون! من پارسال 400 هزار تومان اجاره می دادم ولی امسال همین خانه را بین 600 تا 700 اجاره می دهند. تازه اگر چنین خانه­ای گیر بیاید!

امروز دوباره صاحبخانه من را در حین خروج از خانه گیر آورد و دوباره انگار روز اولی است که می خواهد موضوع تخلیه را به من اعلام کند، شروع کرد صغرا کبرا چیدن که باید خانه را تخلیه کنید. جالبه که هنوز یک ماه و خرده­ای به پایان قرارداد مانده. من که عجله داشتم به سرویسم برسم بهش گفتم ما هر شب توی بنگاه­ها دنبال خانه هستیم و قطعاً تا آخر قرارداد خانه را خالی می­کنیم.

بعد البته فکر کردم چه حرف اشتباهی زدم! از حالا تا آخر شهریور اگر یک شب دنبال خانه نروم، صاحبخانه میاد بالا و من را مورد بازخواست قرار می دهد!! بنابراین حرفم را اصلاح کردم: هفته­ای 2-3 شب!

من در طول این 4 سال فقط 2-3 بار اجاره را با تأخیر پرداخت کردم و درست روز 10م هر ماه چک اجاره را بهشان داده­ام و به حساب خودم خوش حساب بازی درآورده­ام ولی فرمت ذهنی ملت ما اینجوری است. اولاً به کسی اعتماد نمی­کنند دوماً یک موضوع را مثل صدا وسیما آنقدر فتذکروا می­دهند که آدم حالت تهوع بهش دست می­ده!  جالب این است که این، یک روال عادی بین مردم ماست و موقعی که ما جای صاحبخانه باشیم و به همین شکل برخورد نکنیم، طرفمان پیام دیگری را برداشت می­کند! می گویید نه؟ بگذارید یک داستان دیگری تعریف کنم!

10-15 سال پیش که هنوز ازدواج نکرده بودم، و مادرم هیچ کاری بجز زن پیدا کردن برای من نداشت، یکبار با چند تا واسطه از بین در و همسایه، دختری را به ما پیشنهاد کرد که می­گفتند دانشجوی پزشکی است. برنامه­ای تنظیم شد تا به اتفاق خانواده برای خواستگاری برویم خانه­شان.

خانواده پرجمعیتی بودند (فکر کنم 8-9 نفری بودند!) و دخترک هم خیلی از نظر زیبایی پسند واقع نشد! ولی از آنجا که داشت پزشکی می­خواند زیباییش قابل اغماض بود. البته راستش را بخواهید آن موقع خودم هم هیچ تجربه­ای در مورد ازدواج نداشتم. یک سری فاکتورهای کودکانه در ذهنم بود و فکر می­کردم خیلی بزرگ شده­ام و عقلم زیاده! پدر دختر، پیرمردی سنتی بود و از اینکه مجبور بود ناموسش را بده به یک جوانک غریبه! اوقاتش تلخ بود! و با اوقات تلخی مثل برخورد یک بازجو با متهم با من صحبت می­کرد و شرایطشان را به من می­گفت که به تحصیل دخترشان خیلی اهمیت می دهند و می خواهند که حتماً دکترایش را بگیرد و از من سوال می­کرد که خوب شما چه­جوری می خواهید برنامه کاریتان را با شرایط تحصیلی عروس­خانم تنظیم کنید؟

و من پاسخهای خودم را به آن آقای سربازجو دادم و آخر کار مقداری آنها کوتاه آمدند و مقداری ما و در نهایت توافقی صورت گرفت که مثلاً 3 ماه دیگر که وضعیت کاری من و درسی دخترخانم مشخص­تر شد، برنامه خواستگاری را ادامه بدهیم.

ما هم روی حساب این که توافق صورت گرفته، رفتیم دنبال کارمان که در یک شهر دیگر بود تا 3 ماه بعد. وقتی 3 ماه بعد برگشتم شهر خودمان و مادرم دوباره بهشان زنگ زد، آنها گفتند: شما که دیگه رفتین! ما فکر کردیم منصرف شده­اید! توی این مدت دیگه سراغی از ما نگرفتید!

من البته آن موقع از حماقت خودم اندر فکر فرو رفتم که آخر آدم حسابی، بالاخره اینها دخترشان را می خواستند بدهند، دوست داشتند دامادشان در این 3 ماه پاشنه در خانه­شان را در می­آورد نه اینکه بری و 3 ماه دیگه مثل دسته بیل تشریف بیاری و بگویی خوب حالا دخترتان را بدین! آخ که من 50 سال دیگر هم در ایران زندگی کنم، فرهنگ این ملت باستانی را یاد نمی­گیرم!

بعد هم آنها شروع کردند روز از نو روزی ازنو دوباره شرایط سخت اولیه را تکرار کردن! همان شرایطی که بعدش تعدیل شده بود و به توافق انجامیده بود. این بود که ما هم بی­خیال دخترک شدیم و به بقیه گفتیم: دخترشون زشت بود، پسند نکردیم!!

 آن موقع­ها البته امکانات هم نبود. الان دختر پسرها هنوز خواستگاری نرفته، شماره موبایل هم را می گیرن و صبح تا شب پیامکهای عاشقانه با هم رد و بدل می­کنند!

خلاصه منظورم این بود که توی فرهنگ ما تکرار مکررات! جای ویژه­ای دارد. صاحبخانه ما فکر می­کند که پیام «تا آخر قرارداد خانه را تخلیه کن» را من نمی­فهمم. بنابراین دو راه برایش باقی می ماند یا با یک میخ و یک چکش حرفش را بصورت مهرورزانه در مغز من فرو کند! یا مثل آب که قطره قطره سنگ را سوراخ می کند با گفتن زیاد و در طول زمان بصورت گفتمان متمدنانه، مغز من را سوراخ کند و مطلبش را بفرستد داخل!  حال اگر من جای صاحبخانه بودم و اون مستأجر من بود و من یکبار بهش می­گفتم لطفا تا آخر شهریور خانه را خالی کن، و می رفتم تا 3 ماه دیگر! قطعاً 3 ماه دیگر مستأجر من همان جوابی را می­داد که در آن خواستگاری کذایی شنیدم!